یک جنگل باران زده، درخت های تو در تو. بوی نم خاک. سنگ های خزه بسته… ناگهان ویرانه ای در دل این طبیعت بکر پدیدار می شود.
نمیدانم چرا اما جذابیت سحرآمیزی مرا به سوی این ویرانه میکشد. گویی این ویرانه از تنهایی به ستوه آمده و قصد گفتگو دارد. بلوک های سیمانی سردش مورد هجوم پیچک ها قرار گرفته و توسکائی وحشی از پنجره ی نیم شکسته اش به داخل یکی از اتاق هایش سرک کشیده است. زمان همه چیز را به غارت برده. اینجا روزی پناهگاه انسان های خسته از غوغای شهر بوده است. درب آهنی نیمه باز زنگ زده مرا به داخل دعوت میکنه، پیش میروم. از بوی چوب نیم سوخته ی اجاق میان حیاط مست میشوم نگاهم روی حجم های جادوئی نما می رقصد. کفش از پای درمی آورم… با پای برهنه لمس میکنم و با پای برهنه میشنوم. کفپوش سرد چوبی اتاق از خاطره ها میگوید خاطره ی خلوت با اولین عشق و لحظه ای با شکوه هستی یافتن یک انسان و صدای گرفته ی مردی که در ایوان به زنش میگفت”دوستت دارم” هنوز اینجا شنیده می شود روی کاشی های رنگ پریده ی آشپزخانه هنوز عکس مادری است که با تمام وجود کودک خود را در آغوش کشیده است و دیوارهایی که معطر به عطر دستپخت اوست. هنوز صدای خنده کودکان از پشت درخت هائی که به آن ها تاب بسته شده بود به گوش می رسد. از درون راهروی تاریک ویرانه هنوز صدای خنده ها و گریه ها شنیده می شود.
خوب میدانم خاطرات هر گوشه ی این ویرانه، امروز هر قلب خسته ای که ساعتی در آن زیسته است را به تپش وا میدارد و به زیستن امیدوار میکند و این همه کار تنها با خلق یک فضا با چند تکه چوب و یک بلوک سیمانی… ویرانه هم چنان سخن میگوید و من داوطلبانه به نجوای ابدی اش گوش خواهم سپرد. من… انسان…
براستی تا انسانی نباشد تفاوتی میان یک بنای عظیم سحرانگیز و حفره ی  غاری هراس انگیز نخواهد بود، هر دو حجم هایی هستند بی معنا با فضاهایی محصور و بدون کاربرد. متروکه هایی که دل به نگاه انسان میبندند برای جان گرفتن و این وابستگی نقش بنیادین انسان در معماری را نمایان می گرداند.
نوشته ی پیش روی قصد آن دارد که به بررسی شیوه ی معنا بخشیدن انسان به فضاها و بناهای معماری بپردازد تا شاید تابش نوری گرمابخش باشد بر پیکره ی سرد و بی روح معماری امروز.
معماری ای که از فرط کاربردگرائی و بی معنایی انسان را تا حد ماشینی بی احساس و مقلد تنزل میدهد.
برای بررسی شیوه ی معنا بخشی انسان ها به فضاها ابتدا به سیستم ادراکی انسان خواهیم پرداخت و نشان خواهیم داد که چگونه حال و هوای انسان مهمترین نقش را در معنا بخشیدن و ادراک محیط اطرافش بر عهده دارد. پس از آن به اثبات این نکته خواهیم پرداخت که معماری ریشه در حال و هوای انسان ها دارد (چه از نظر فرم چه از نظر سازماندهی فضاها) و اصولی از آن استنتاج خواهیم کرد  برای طراحان تشنه ی معنای عصر پست مدرن-
این رساله ادعای آن را ندارد که برای اولین بار درباره ی حال و هوا در معماری بحثی را آغاز کرده باشد اما مدعی است که از معدود منابعی است که حال و هوا را به عنوان بنیان معماری مورد بررسی قرار داده است .

میلاد امیری

طراحی سایت توسط فراکارانت